۰۸:۱۳ - سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵

ناگفته های جنگ تحمیلی؛

راز شهادت۵۲ نفر از پاسداران انقلاب اصفهان/ خاطرات شهید علی صیاد شیرازی

این خبر در اصفهان مثل بمب منفجر شد و مردم را تحریک کرد. در آن موقع، شورای تأمین استان وجود نداشت ولی مانند آن را داشتیم. برای هر واقعه ای که در منطقه اصفهان پیش می آمد، دعوت می کردند که شرکت کنید.

به گزارش شاهین پرس، یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ ایثارگری مربوط به دوران پس از پیروزی انقلاب و قبل از جنگ تحمیلی است که جدایی طلبان و گروه های خلقی و کمونیستی در صدد ضربه زدن به انقلاب نوپای اسلامی در ایران برآمدند که البته ایثارگری های رزمندگان در مقابله با این اشرار کمی گمنام تر از شهدای جنگ تحمیلی است.

این دوره پیش مقدمه ی ظهور نوابغ و جوانانی بود که بعدها در جنگ تحمیلی آنچنان حماسه ها آفریدند که تاریخ در مقابل آنها زانو می زند. ظهور نابغه ی عصر، شهید دکتر مصطفی چمران که بسیاری از فرماندهان آینده افتخار شاگردی ایشان را داشتند، همچنین افسر جوانی به نام شهید علی صیاد شیرازی که بعدا آن حماسه ی جاوید را در فتح خرمشهر و ۸۸۸ سال دفاع مقدس رقم زد. در اینجا خاطره ای نقل می شود که این دو مرد بزرگ تاریخ انقلاب را همچون دوبالی برای حفظ تمامیت سرزمینی ایران اسلامی به تصویر می کشد. اصل این خاطره برگرفته از کتاب «ناگفته های جنگ» تدویناحمد دهقان است. (دهقان در ‌۲۶۶۶ گفتار، ‌خاطرات سپهبد شهید‌ علی ‌صیاد شیرازی، به همراه عکس‌هایی ‌از عملیات‌هایی‌ که وی در آنها شرکت ‌داشته را ‌به رشته ‌تحریر ‌درآورده است‌.)

ناگفته-های_صیاد_شیرازی_از_جنگ

کردستان و آذربایجان غربی مسائلی داشته است که از قبل بوجود آمده؛ کار قاسملو و عزالدین حسینی اول جنبه تظاهرات و صحبت داشت و بدون اسلحه بود. حتی قاسملو نماینده دوره اول مجلس شد. واقعه سقوط پادگان مهاباد و غارت تیپ مهاباد جزو اولین کارهای ضدانقلاب بود. اوضاع لحظه به لحظه بدتر می شد. این بود که از مناطق مختلف و مخصوصا اصفهان که یک منطقه انقلابی بود و مردمش دلسوز انقلاب بودند تعدادی به کردستان عزیمت کردند.

خبر دادند که ۵۲ نفر از پاسداران انقلاب اصفهان در کردستان قتل عام شده اند. دهی هست به نام ربط؛ حدود نه کیلومتری شرق سردشت است. ماموریتشان تمام شده بود می آمدند که به طرف بانه بیایند و از آنجا به طرف اصفهان حرکت کنند، در مسیر بین ربط به طرف بانه در ۱۲ کیلومتری سردشت دهی است به نام داش ساوین که در آنجا مورد کمین ضد انقلاب قرار گرفتند. فکر نمی کنم در هیچ جای کردستان به اندازه داش ساوین جای مناسبی برای کمین وجود داشته باشد. از نظر نظامی شرایط مناسبی دارد؛ یعنی می توان یک کمین صد در صد ایجاد کرد.

از بین این ۵۲ نفر، فقط یک نفر به حالت اغماء باقی مانده بود. بقیه شهید شده بودند. این یک نفر هم خودش را به مردن زده بود تا کارش نداشته باشند و الا او را هم شهید کرده بودند. همه تجهیزات و وسائل آنها را به غارت برده بودند.

این خبر در اصفهان مثل بمب منفجر شد

این خبر در اصفهان مثل بمب منفجر شد و مردم را تحریک کرد. استاندار وقت، آقای بجنوردی هم منقلب بود. در آن موقع، شورای تأمین استان وجود نداشت ولی مانند آن را داشتیم که من هم در آن شرکت می کردم. برای هر واقعه ای که در منطقه اصفهان پیش می آمد، دعوت می کردند که شرکت کنید. من بودم، برادر رحیم صفوی و آقای سالک و عده ای دیگر.

گفتند: چه کار کنیم؟ پیشنهاد کردم: من و برادر رحیم به منطقه کردستان برویم و تحقیق کنیم چرا این جنایت به وجود آمده و باید چکار کرد. برای این کار، دو نفری مأمور شدیم. استاندار پرسید: چطور می خواهید بروید؟ گفتم: نمی دانیم با چه کس تماس بگیریم و صحبت کنیم تا ما را راه بدهند. و جالب بود، خداوند توفیق داد که تنها راه این اقدام از طریق شهید چمران باشد.

چمران معاون نخست وزیر و وزیر دفاع وقت بود. از نزدیک با ایشان آشنا نبودم، برخورد با شخصی به نام شهید چمران باعث شد که برگ جدیدی در زندگی من به وجود آید. این بود که استاندار نامه نوشت و تلفن زد. راه افتادیم به سمت کردستان. خیلی جالب است از اینجا به بعد مطالبی پیش آمد که چقدر در کارهای پایه ای نیروهای مسلح می توانست نقش داشته باشد مخصوصاً برای تحرک در جبهه های جنگ.

همراه برادر رحیم صفوی در تهران با شهید چمران ملاقات کردیم، ایشان هم استقبال کردند و گفتند خیلی خوب است که می خواهید درباره این مسئله بررسی و تحقیق کنید.

از تهران به کرمانشاه، از سنندج به بانه

هواپیما ما را به کرمانشاه برد. از کرمانشاه با هلی کوپتر به سنندج رفتیم، از سنندج تغییر هلی کوپتر دادیم و به سمت بانه رفتیم. زمانی بود که حادثه ی بدی در بانه در شرف به وجود آمدن بود. نیروهایی که از ارتش در سردشت مستقر بودند باید توسط نیروهای جدیدی که به بانه آمدند عوض می شدند. فاصله بانه تا سنندج حدود ۵۵ کیلومتر است. این ستون که می خواست برود نگران بود که در مسیر کمین نخورد.

در آن زمان شهید سرلشگر فلاحی فرمانده وقت نیروی زمینی هم در آنجا بود، خودش سر ستون ایستاد؛ می گفت من اینجا هستم تا بروید و به آنجا برسید من با شما می آیم. ستون را حرکت داد. این ستون در ۲٫۵۵۵ ساعت به سردشت رسید و او از زمین و هوا کنترل می کرد. با شهید چمران از راه هوا رفتیم و به سردشت رسیدیم.

وقتی شهید فلاحی برای کنترل وضعیت سر ستون به مدخل ورودی بین سردشت و پل کلته رفته بود با آرپی جی به او کمین زدند. آرپی جی به جلو خودرو خورده و منهدم شد. ایشان به بیرون از خودرو پریده و تا مدتی کمردرد داشت.

به آنجا که رسیدیم شهید چمران ما را نسبت به اوضاع کردستان توجیه کرد. گفت که در زمان واقعه پاوه ضد انقلاب را تقریباً سرکوب کردیم ولی تشکیلات ضد انقلاب هنوز فعال است و باید قاطعانه در مقابل ضد انقلاب بایستیم. ایشان که در آن زمان هم وزیر دفاع بود و هم معاون نخست وزیر لباس چریکی پوشیده بود و ۴۰- ۵۰ نفر از پاسداران داوطلب با ایشان بودند. خودش هم یوزی داشت. در آنجا بعد از توجیهی که شدیم شروع کردیم به بررسی نحوه شهادت آن ۵۲ نفر.

خبر رسید که در یکی از دهکده های نزدیک سردشت ضد انقلاب مقداری مهمات ذخیره کرده اند. خلبان هلی کوپتر می خواست برای شناسایی برود و یک گروه را سازمان دادند. به ما گفتند شما هم در صورتی که داوطلب باشید می توانید همراه این گروه بروید. من در آن موقع سروان بودم و دلم می خواست که در این برنامه ها شرکت کنم. یک تفنگ ژ۳ و ۴۰ تیر فشنگ گرفتم. همراه گروه سوار هلی کوپتر شدیم. ۷ یا ۸ نفر بودیم. ما را کنار اتاقکی که توی دره ای بود پیاده کردند. شروع به تفتیش کردیم. در آنجا یک پیرمرد، یک پیرزن و یک بچه زندگی می کردند. از آنها سوال کردیم، در حین سوال کردن بودیم و هلی کوپتر همان بالا می چرخید که صدای یک گلوله شنیدم. اینطور احساس کردم که گلوله از بغل گوشم گذشت. برگشتم و دیدم که از آن طرف از فاصله دور تیراندازی می شود.

معلوم نبود که چه کسی فرمانده است

ما در آن موقع سازماندهی هم نداشتیم و معلوم نبود که چه کسی فرمانده است. چند تایی پاسدار بودند و چندتایی درجه دار ارتش که داوطلب بودند و با شهید چمران کار می کردند. یک کرد هم به عنوان راهنما با ما بود. به بچه ها اشاره کردم که برویم به طرف یال تا پناهگاه داشته باشیم. از طرفی که تیراندازی می شد یال هم همان طرف بود. تنها جای نزدیکی بود که می توانستیم در پشت آن پناه بگیریم.

خلبان فهمید که درگیر شده ایم رفت به شهید چمران خبر داد. شدت درگیری بالا نبود، منتها ما در موضع ثابتی ایستاده بودیم و تیراندازی هم نمی کردیم. فشنگمان کم بود. در این وقت چند تا هلی کوپتر آمد و افرادی در جلو ما پیاده شدند. شهید چمران را دیدم که با یوزی پیاده شد. در آن موقع درگیری شدید بود ایشان هم تیراندازی می کرد.

بعد از ظهر بود و نزدیک تاریک شدن هوا؛ بعدها فهمیدم که خلبان در آنجا تیر می خورد. این خلبان یکی از چهره های حزب اللهی هوانیروز به نام سرگرد عابدی است. ایشان مانند مشاور با شهید چمران کار می کرد. تیر به کتفش خورد و همین باعث شد که در عملیات وقفه بیفتد و هلیکوپترها نیروها را سوار کنند و بروند. دیدم هلیکوپترها رفتند. فهمیدم که ما را جا گذاشته اند و نفهمیدند که جا مانده ایم. نه بیسیم داشتیم نه نقشه و نه اصلا می دانستیم که در کجا هستیم. سازمان هم نداشتیم.

اعتماد به نفس و عمل برای خدا

خداوند متعال در وجود بندگانش اعتماد به نفس قرار داده است. از همان اول متوجه آن روحیه شدم و بعدها جنبه عملیش را فهمیدم. اعتمادبه نفس در انسان خیلی مهم است برای اینکه خودش را نبازد و تا آنجا که می تواند از توان و فکر و اندیشه اش استفاده کند. الحمدلله این روحیه در من بود. البته آن موقع عمق این روحیه خیلی کم بود. تا اندازه ای وسع داشتم به لطف خدا و به مرور می دیدم که با داشتن چنین روحیه ای عمق آن بیشتر می شود. خداوند هم این توفیق را به انسانهایی که در مقابل حوادث ایستادگی می کنند مخصوصا اگر برای خدا باشد می دهد. اگر عمل برای خدا باشد این موهبت بیشتر نصیب انسان می شود.

در آنجا خودم را نباختم. می دانستم که از نظر نظامی کارمان غلط بوده است؛ یعنی نه سازمانی داشتیم نه نقشه نه قطب نما و نه هیچ چیز. به خاطر یک شناسایی کوتاه آمده بودیم و می خواستیم زود برگردیم. فکر نمی کردیم چنین اتفاقی بیفتد. برگشتم به ستون گفتم از همین یال بالا بکشید تا نوک آن تپه تا بعدا به شما بگویم چکار باید بکنید. همه دنبال من آمدند. در آن حال همه از من اطاعت می کردند. وقتی به بالای تپه رسیدیم گفتم آرایش دورتادور بگیرید. همانجا برایشان صحبت کردم و گفتم: بچه ها توجه کنید بنده سروان صیاد شیرازی هستم و دوره های مختلف چترباز رنجر و همه عملیات نظامی را دیده ام و همه تخصصها را دارم. من از این لحظه فرمانده شما هستم دقت کنید که از اینجا به بعد باید طبق اصول نظامی حرکت کنیم.

بیان این مطلب برای آنها خیلی بجا بود بعد گفتم تا صبح هم که شده باید دفاع کنیم تا به کمکمان بیایند. بعد از بیان این مطلب در صحبتم تجدیدنظر کردم، با ۴۰ تیر فشنگ نمی شد دفاع کرد. اینجا اولین جایی بود که در منطقه جنگی دعای آقا امام زمان(عج) را خواندم. همین که این دعا را خواندم بلافاصله طرح عملیات در ذهنم آمد. ناگهان تمام تاکتیکهایی را که به صورت علمی خواندم و هیچگاه عملا به کار نبرده بودم در ذهنم استنتاج شد؛ یعنی از بین همه خواندنیها و دوره هایی که دیده بودم ذهنم روشن شد که کجا باید اینها را به کار ببرم.

باید سریع از اینجا خارج شویم

هوا داشت تاریک می شد و هلیکوپترهایی که از طرف سردشت به بانه می رفتند را می دیدیم. هلیکوپترها شبانه به بانه می رفتند. همه با حسرت می گفتیم: ای کاش آنها می دانستند که ما اینجا هستیم و ما را هم می بردند. سکوت مرگباری را احساس کردم. تصور ما این بود که ضدانقلاب ما را می بیند. منطقه پر عارضه بود. جنگل، تپه ماهور، ارتفاع، دره، روخانه و همه نوع عوارض داشت. بچه ها را به قله بلندی آوردم تا بر اطراف مسلط باشیم ولی این تا موقعی که هوا روشن بود فایده داشت و به محض تاریک شدن هوا حضور در بلندی دیگر معنا نداشت.

بچه ها را در عرض چند دقیقه آموزش دادم. طریقه عبور از محل خطر، در شب پیاده رفتن، نگهداری تفنگ به طوری که سروصدا نکند، خیزهای صدمتری، توقف برای استراق سمع و سایر آموزشها. بعد گفتم جای درنگ نیست باید سریع از اینجا خارج شویم. ستون را طبق آرایش گشتی رزمی آرایش دادم به طوری که شماره ۱ خودم بودم شماره ۲ مشخص بود تا شماره آخر. در این نوع آرایش کسی حق ندارد از دیگری جلو بزند و همه باید پشت سر هم حرکت کنند.

به طرف دره سرازیر شدیم. باید اول به پایین دره می رفتیم و بعد حرکتمان را به طرف بالا ادامه می دادیم. از کدام طرف باید می رفتیم؟ قطب نما نداشتیم و به راهنما هم زیاد اعتماد نداشتم. نمی خواستم مقید باشم که فقط به او گوش کنم، از راهنمایی های او استفاده می کردم ولی هرچیز که می گفت با یک چیزهایی تطبیق می دادم.

سردشت در بلندی قرار دارد. بعدها که بررسی کردم فاصله ما تا آنجا حدود ۲۳ کیلومتر بود. ما از آنجایی که بودیم سردشت را می دیدیم. هوا صاف بود و چراغهای سردشت دیده می شد. بنابراین سمت کلی حرکت معلوم بود، مجبور بودیم مستقیم برویم و ازجاده های بد بگذریم. ضدانقلاب متوجه شده بود که ما جا مانده ایم؛ فکر می کردند که توی چنگشان هستیم البته شاید بیشتر از نیم ساعت نگذشته بود که از محاصره درآمدیم اما تمام منطقه آلوده بود. باید مواظب بودیم که در دام دیگر نیفتیم؛ این بود که وقتی صدای واق واق می شنیدیم یا چادرهایی می دیدیم که نزدیک روستا بود سعی می کردیم که از کنارشان بگذریم و با آنها برخورد نکنیم.

نشانه گیری اش خوب نبود…

حدود ۴ ساعت راهپیمایی کردیم تا به نزدیکی پل کلته رسیدیم. راه از طرف پل کلته به طرف سردشت امن بود. در کنار پل کلته پاسگاه ژاندارمری بود. به خاطر اینکه دسته جمعی می رفتیم خطر این وجود داشت که نیروهای خودی ما را بزنند. گروه را توی دامنه خواباندم و با آن راهنمای کرد به طرف پاسگاه حرکت کردم تا به آنها اطلاع بدهیم که ما را نزنند. وارد جاده شدیم، راهنما گفت من دیگر نمی آیم! اینها بدون اینکه ایست بدهند می زنند، اینجا خطرناک است. گفتم خیلی خب شما اینجا باش. تفنگ ژ۳ به دست به طور عادی در جاده راه افتادم تا هرکس مرا دید بداند که عادی راه می روم زیرا اگر کسی بخواهد حمله کند عادی راه نمی رود.

به طرف پل رفتم ولی می دانستم خطر زیاد است، به فاصله ۲۰ قدمی پل رسیده بودم که ناگهان صدای یک گلوله آمد. نشانه گیری اش خوب نبود یا چیز دیگری بود که تیر به من نخورد. خودم را روی زمین انداختم و داد زدم نزنید خودی ام. صدا آمد خودی کیست؟ گفتم: من سروان صیاد شیرازی هستم. گفت: اسلحه ات را بگذار دستت روی سرت باشد و جلو بیا. اسلحه را گذاشتم و به طرفشان رفتم. به دو قدمی آنها رسیده بودم که از بالای برج به طرف دامنه کوه همانجایی که بچه ها بودند رگباری گشوده شد. فهمیدم که بچه ها را دیده اند. داد و بی داد من در آمد که من این همه راه آمدم و خودم را به خطر انداختم لااقل شما دیگر نزنید.

آتش را قطع کردند. نگران بودم که نکند بچه ها تیر خورده باشند یا جواب آتش را بدهند. الحمدلله هیچکدام از بچه ها تیر نخوردند. وقتی آمدند گفتند همه دور و بر ما داشت آبکش می شد ولی به ما نخورد، ما هم نزدیم چون شما گفته بودید تیراندازی نکنید. به بچه ها گفتم نماز شکر هم بخوانید.

ساعت حدود ۱۱ شب بود. با نماز مغرب و عشا که نخوانده بودیم نماز شکر هم خواندیم. چون همه با عشق رفته بودیم هماهنگی به سرعت امکانپذیر شد؛ یعنی با یک اشاره بنده که گفتم من فرمانده شما هستم کسی نگفت چه کاره ای. مخصوصا از بین برادران پاسدار همه اطاعت کردند. بعد لطف خدا شامل حال ما شده بود که اتکا به نفس داشتیم. خیلی زود فهمیدیم که بایستی از تمام وسعی که داریم برای مقابله با خطر استفاده کنیم. این بود که بقیه هم روحیه گرفتند و از من قوی تر شدند. آنان نمی دانستند که من در یک حالت روحی خاص به این حال رسیده ام، آنها حالت طبیعی داشتند و فکر می کردند که دیگر فرمانده ای داریم که بر تمام تاکتیک ها مسلط است. البته در بین راه چند نفرشان بریده بودند چون من دوره های سخت راهپیمایی و کوهپیمایی دیده بودم تند رفتن برایم ساده بود اما آنها بریده بودند و پایشان تاول زده بود چون بعضی هایشان اصلا داخل این برنامه ها نبودند.

نقش دعا و توسل به حضرت صاحب الزمان

نکته بعدی که از همه مهم تر است و زیربنای همه این ها بود نقش دعا و توسل به پیشگاه حضرت صاحب الزمان(عج) بود. فاصله بین دعا و آن طرحی که به ذهن من آمد کمتر از یک لحظه بود حتی فاصله هم نیفتاد. این مدد الهی برای من آنقدر روشن بود که هیچگاه این موضوع از یادم نمی رود.

نکته دیگر جزو مسایل جنبی این حادثه است. وقتی که با چشم خود دیدم که شهید چمران وزیر دفاع وقت یوزی به دست در کنار ما می جنگد، جنگیدن برای ما ساده تر شد. ما باید بهتر از او می جنگیدیم او که وزیر دفاع بود و می توانست اصلا نیاید، در همانجا بماند و بگوید که بروید و این کار را انجام بدهید. این برای من خیلی معنی داشت.

وقتی که به پاسگاه رسیدیم بلافاصله به وسیله بی سیم با سردشت تماس گرفتیم تا اطلاع دهیم که ما به پاسگاه رسیده ایم غافل از اینکه آنها تا ساعت ۸ اصلا نمی دانستند که ما نیستیم چون تازه با هم آشنا شده بودیم و کسی ما را نمی شناخت. تا ساعت ۸ شب در بیمارستان سرگرم رسیدگی به حال آن خلبان مجروح بودند. ساعت ۸ شهید چمران می پرسد آن سروان که با ما بود کجاست، من ندیدمش! گفته بودند: آن گروه را اصلا ندیدیم گمشان کردیم. ناراحت شده بودند. وقتی ساعت ۱۱ بی سیم زدیم شهید چمران آنقدر خوشحال شده بود که خود ایشان روی آن حالت عرفانی و خاصی که داشت صبح زود با هلی کوپتر آمد و آغوشش را باز کرد و ما را در آغوش گرفت.تک تکمان را بوسید و گفت شما قهرمان هستید.

2017-01-06_11-51

 

نویسنده :سرگرد فرشاد فروزش

انتهای پیام/ صاحب نیوز

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.