سونامی خونخواهی رهبر شهید در تهران
ارادتمندان به رهبر شهید ایران از سراسر کشور؛ با پرچمهای یالثارات الخامنهای خود در مراسم تشییع رهبر شهیدان سونامی خونخواهی امام شهیدشان را به راه انداختند.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «شاهین پرس»؛ ساعت از ۶ صبح گذشته، اما تهران از شب قبل بیدار است. نه از سر بیخوابی، که از سر بیقراریِ دلی که میدانست امروز یکی از عزیزترینهایش را تا آسمان بدرقه خواهد کرد. خیابانها نفسنمیکشیدند از ازدحام؛ نفسنمیکشیدند از غمی که سنگینتر از تمام سالهای انقلاب بر دوش مردم نشسته بود.
مردم با چشمانی بارانی و دستهایی که پرچمهای سهرنگ را چون جانشان به سینه فشرده، صف کشیدهاند. پیرمردی که عصا به دست، ایستاده بود و میگفت: «چهل سال پای حرفش ایستادم، امروز هم تا پای تابوتش میایستم.» مادری با چشمان گریان، کودکش را در آغوش گرفته و تصویر رهبر را مقابل چشمان او گرفته بود تا این لحظه برای همیشه در ذهنش نقش ببندد.
مسیر از سراسر تهران آغاز شد؛ همانجایی که سالها قبل، مردی از میان همین خیابانها عبور کرد و دلها را تسخیر نمود. امروز اما، مسیر پر است از نوحههایی که آسمان را میشکافد و شعارهایی که از دل برمیخیزد. «یا حسین، یا حسین» میگویند و اشک میریزند، انگار که نه یک رهبر، که شفیع خود را از دست دادهاند.
در میان این دریای انسانها، مواکب عزاداری برپا بود؛ اما نه برای پذیراییِ معمول، که برای خدمت به عاشقانی که آمده تا بگویند: «ما تا آخر ایستادهایم.» عطر شربت و چای در فضا پیچیده، اما بوی بهشت از اشکهایی که بر گونهها جاری بود، همهچیز را تحتالشعاع قرار داده است.
زنانی که چادرهای مشکی به سر دارند و با دستهای لرزان، گلبرگهای رز را بر مسیر میپاشند و مردانی که محاسنشان خیس از اشک است و آمدهاند تا تابوت را با چشمانی خیره بدرقه کنن . همه جا صحبت از عشق است؛ عشقی که نه در شعار، که در دلهای سوخته شعله میزتد.
امروز تهران دیگر یک شهر نیست، یک آستان است؛ آستانِ مردی که میرود تا در جوار حق آرام گیرد، اما دلها را اینجا گذاشت تا برای همیشه بماند. خیابانهای دماوند، میدان انقلاب، میدان آزادی… همهاش یک کربلا شده در این وداعِ جانسوز.
و در میانه این غوغا، نسیمی میوزد که گویی میگوید: «او رفت، اما راهش پر رهروتر از همیشه خواهد ماند.» مردم این را میدانند و با این باور، هر قدم را محکمتر برمیدارند؛ چون میدانند امروز فقط یک تشییع نیست، یک تجدیدِ بیعت است با آرمانهایی که هیچوقت خاک نمیشوند.
امروز تهران میسوزد، اما این سوختن، سرآغازِ روشناییِ دوبارهای است که از دل همین اشکها خواهد رویید. رهبر شهید رفت، اما یادش، راهش و عشقش، برای همیشه در این خیابانها جاری خواهد ماند.
خداوندا، این غم را به پیروزی بدل کن و این اشکها را برای آبیاریِ درختِ انقلاب بپذیر.
در میان سیل خروشان جمعیت، محدودهٔ پل روشندلان به دریایی بیکران از عشق و ماتم تبدیل شده بود. خیل عظیم عاشقان، با قامتهای استوار و چشمانی بارانی، فضا را چنان انباشته از احساس کرده بودند که هر نفس، نوای «اللهاکبر» را زمزمه میکرد.
قابهای ماندگار و بینظیر، لحظهبهلحظهٔ این وداع تاریخی را ثبت میکردند؛ عزادارانی با لباسهای خاکی، در مقابل خودروی حامل پیکر مطهر امام شهید، چنان بیتاب سینه میزدند که زمین و زمان میلرزید.
در میدان انقلاب تهران، انبوه خونخواهان با مشتهای گرهکرده و بنری چند متری در دست داشتند که فریاد «ترامپ را میکشیم» بر دلشان نقش بسته بود، خشم مقدس ملت را به تصویر میکشیدند.
امروز، روزی است که حتی دلهای سختترین هلهلهکنندگانِ روزهای پیشین نیز از غم، شکسته و پشیمان، در سوگ میسوزد؛ چه رسد به انقلابیهای فدایی که جانشان را در راه رهبر شهید نذر کردهاند.
در میان این ماتم بیکران، ماشین حامل پیکر قائد شهید امت، بهآرامی در انبوه زائران پیش میرفت و روضهٔ جانسوز «خداحافظ ای برادر زینب، خداحافظ ای امام شهیدم» فضای غبارآلود از اشک را میشکافت. اینجا همه یکصدا زمزمه میکردند: «علیها شکست نمیخورند، ناجوانمردانه ترور میشوند…» و با هر ضربان سینه، عهدی دوباره با آرمانهای آن شهید والامقام بستند که راهش، تا ظهور حقیقت، ادامهدار خواهد بود.
سطرهایی از دلِ صحنهای که فرشتگان در آن گریستند
در میانِ آن سیل خروشان که نه از جسم که از جانهای بیقرار تشکیل شده بود، پیرزنی دیده میشد که قامتش خمیدهتر از آن بود که راه رفتن را تاب آورد. اما عشق، ستونِ پشتش شد. بر زمین نشسته بود و با دستهای لرزان، خود را به سوی تابوتِ نور میکشید؛ گویی میخواست با هر ذرهی وجودش بگوید: «راستقامتِ همیشگیِ ما، خوابیدهآمدنت را طاقت نداریم…»
جوانی از کنارش گذشت، دلش طاقت نیاورد، رو به دیگری کرد و گفت: «بیا سوارش کنم بر پشتِ خود.» اما دیگری، با چشمانی که از اشک و شرم میدرخشید، پاسخ داد: «نمیخواهد بارِ عشقش بر دوشِ دیگری سنگینی کند. میخواهد در راهِ رهبرِ شهیدش، همینگونه، با خاکِ کفننشسته، ادامه دهد.» این بود که پیرزن، تکتکِ ذراتِ خاکِ مسیر را بوسه زد و پیش رفت؛ چون میدانست خونت در رگِ همین مردم جاری شده که ما هنوز زندهایم.
و ما، در وداع با آن پدرِ امت، لب به نجوایی گشودیم که نه پایان که آغازِ عهدی دوباره بود:
«سَلامَ مُوَدِّعٍ لَاسَئِمٍ وَلَا قالٍ وَرَحْمَةُ اللّٰهُ وَبَراتُكاتُهُ…»
و ساعتی بعد، با شوقی که از عمقِ جانِ زخمخوردهمان میجوشید، فریاد زدیم:
«وَرَزَقَنِيَ اللّٰهُ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ»
و در آخرین نفسِ آن وداع، التماس کردیم:
«اللّٰهُمَّ لاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِهِمْ وَذِكْرِهِمْ وَالصَّلاةِ عَلَيْهِمْ» و از خودِ آقا خواستیم که ما را از غمهایش شریک کند:«اجْعَلُونِي مِنْ هَمِّكُمْ، وَصَيِّرُونِي فِي حِزْبِكُمْ، وَأَدْخِلُونِي فِي شَفاعَتِكُمْ، وَاذْكُرُونِي عِنْدَ رَبِّكُمْ»
آری، این مردم، همان هموطنانِ دیروز نبودند؛ گویی فرشتگانی از آسمان در کالبدشان حلول کرده بودند تا سلالهی حضرت زهرا (س) را تشییع کنند. نوری از چهرهها میبارید و صفایی وجودها را دربرگرفته بود. آنها میدانستند که آقامون، استکبار را به خاک مالید؛ آنقدر ایستاد تا آمریکا دست آهنینش را از دستکشِ مخملی بیرون آورد و با غلطِ بسیار، خود را رسوا کرد. پس از این، «مرگ بر آمریکا»ی ما دیگر شعار نیست؛ دعاست، دعایی نزدیک به اجابت… دعایی که با هر نفسِ پیرزنِ خاکنشین، با هر قدمِ جوانِ دوشبهدوش، تا ظهورِ امامِ زمان (عج) ادامه خواهد داشت. جهانیان بنگرند که شاعرانِ لطیفِ ما به رجزخوانی برخاستهاند و امت، در خونخواهیِ این پدر، با ارادهای آسمانی، سرنوشتِ خود را به دستانِ خدایِ خود سپردهاند.
انتهای خبر/




